شب امتحان!!

IMG_3835

هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست كه معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب
كه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش كه جا نگه دارد

دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

چو گفتمش كه دلم را نگاه دار چه گفت
زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

غبار راهگذارت كجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد

Advertisements

به به

سلام

و امان از فشار های زندگی

دوستانی که متاهل هستن چه استریت و چه هومو میدونن که وقتی کار میریزه رو سر آدم چه مصیبت هایی داریم…این پسره آیدین هم که همش دوستاش خونه ما هستن و همیشه ما در حال تمیز کاری…

ادم وقتی خونش زیادی بزرگ باشه همینه دیگه…یادش میره یه جاهایی ممکنه گرد و خاک بگیرن…به همین دلیل امروز اینجا رو گردگیری میکنیم…

سلام همگی…

تریبون فروغی هاست که اعلام میکنه…

دلمون واسه همتون تنگ شده و دوستون داریم…

هرچند که میدونیم ولی نمیدونیم چرا همه  کمرنگ شدن

الان یعنی واقعا با این حرکت داریم خودمون رو تبرئه میکنیم

ولی خب..

بابت همه این تاخیر ها ببخشید…

فقط خواستیم بگیم که اینجا رو گردگیری کردیم و سعی خواهیم کرد دیگه آپ کنیم

بوسسسسسسسسسسسسس

جمله زیبا

سعی کن عظمت در نگاهت باشد ، نه در چیزی که بدان می نگری !

مسابقه ی لوگوی مجله ی الکترونیکی من مثل تو

ملحق شدن

پیش از اتراق:سلام

پیش از اتراق دوم:حالا که من به عنوان عضوی از این خانواده قرار مطلب بذارم دوست داشتم اولین پست رو با شعری از جناب شهریار شروع کنم

پیش از اتراق سوم: واقعا شادمانم که بناست در این پاتوق دلشدگان اتراق کنم

پیش از اتراق چهارم: بفرمایید تووووووووووووو 😀

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار

تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه

سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار

به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده

در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف

عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست

باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم

شهریارا به سر تربت شهیار آیی

مادری در گذشت…

مادری درگذشت…

انا لله و انا الیه راجعون

مادری مهربان و به تمام معنا فداکار درگذشت

از ما گذشت، ما وامانده ایم، او گذشت…

بانو مریم ملک آرا ، در سن احتمالا شصت و اندی سالگی در گذشت.

او را نمیشناختی!؟ این را بخوان:

http://gid.org.ir/Default.aspx?PageID=52&RelatedID=IwemIwaw

http://gid.org.ir/Default.aspx

باز هم نخواهی شناخت، او مادر «ال جی بی تی» ایران بود.

مادر فرزندانی که به گردنشان حق داشت و دارد، چه او را بشناسند چه نشناسند…

پست تمام شد، باقی همه درد دل است، درد است، نخواندی هم نخواندی…

 ————————————————————————————–

من چقدر بیمعرفتم، چقدر…

چهار ماه است از سربازی برگشته ام، نمیدانم مننتظر کدام روز نیامده ای بودم که یکبار دیگر به تو زنگ بزنم، زنگ بزنم صدایت را بشنوم، درد دل کنیم، من برای تو از مشکلاتم بگویم تو از غصه هایت، غصه ما که به دوش میکشیدی…

من چقدر بیمعرفتم، خودت هیچ، زنگ نزدم حال مادر پیرتر از خودت را که پرستاریش میکردی بپرسم، نمیدانم ایشان هنوز زنده هستند یا نه…؛

بپرسم خانه ات را که غصب کرده بودند پس گرفتی!؟

آنجا را که برای حمایت از ترنسها وعده داده بودند چه!؟ چقدر دویدی و هیچ؛ آرش امروز گفت هنوز یادش هست که به تو گفتند «تو بمیر تا اینها همه بمیرند…» ، سوختی و بانگ نزدی…

چند هفته پیش داشتم از تو برای مهسا میگفتم، کوتاه گفتم ولی یادت چقدر لذت بخش بود، آخرین باری که با فرض زنده بودنت با افتخار یادت کردم وبلاگ یوسف بود، خواستم در کامنت از تو بنویسم گفتم جا نمیشود! نوشتم «بماند بعدا تعریف میکنم…» ، حق با من بود، تو درهیچ پست و کامنتی جا نمیشوی…

چه جالب! اولین وبلاگ هومویی که بعد از تو پیدا کردم همانجا بود که آخرین بار برایم زنده بودی…

منتظر بودم قصه مسخره ام به تو برسد تا از تو تعریف کنم، بعد یک پست کامل از تو بنویسم، تازه بعد از آن با بچه ها بیاییم و کنار تو ثابت کنیم که هستیم! حق تو خودمان را بگیریم…

دیر رسیدم… مثل همیشه دیر رسیدم…

ترس مرا از نت تو ریختی! تو گفتی که میدانم انجمن برای ترنسهاست، ولی بیا عضو شو، بیا حمایت کن!  «ما همه از یک قبیله ایم».

نامهای آرش و فرهاد را برای همین ساختیم، برای انجمن، برای تو…

از وبلاگ حامد فهمیدم وبلاگ گاز نمیگیرد! اگر جایی در ایران کامنت بگذاری شب به خانه ات نمیریزن…!!

حامد جان کجایی داداش؟ «گهیسم» تورا خیلی دوست داشتم، چرا حذفش کردی!؟ بیا حمایت کن، اولین وبلاگی که خواندم، نظر دادم، اولین دوستی که ندیده دوست شدم…!

خانم ملک آرا، اولین باری که با هم حرف زدیم یادت هست!؟میترسیدم! با آرش از تلفن عمومی زنگ زدیم! تو فهمیدی ولی به رویمان نیاوردی، چقدر مهربان و گرم برخورد کردی، آب شدم از خجالت… عصر همان روز از خانه تماس گرفتم عذر خواهی کردم…

چقدر دلگرمی دادی، امیدوارمان کردی، اولین کسی بودی که باهم بودنمان را تبریک گفتی…

گفتی نترس، شما هم آفریده خدا هستید، طبیعی، شرعی… حق دارید خوشبخت باشید…!

گفتی شما مریض نیستید، آنها که شمارا نمیفهمند مریض اند!

میگفتی همه یک قبیله هستیم، کاش همه ترنسها هومو بودند تا درد و رنج این بلای جانکاه را تحمل نمیکردند؛

هیچ کدام از مشکلاتت را نتوانستم حل کنم، شاید کمی، فقط کمی در انجمن دلت را شاد کرده باشیم؛ کمکی کوچک، حمایتی اندک…

یادش بخیر، قرار بود برای مسابقه شب شعر به من جایزه بدهی!! عکسش را گذاشتی! من نیامدم بگیرم؛

دیر رسیدم…

تالار گفتگوی اولت را بستی برای ساخت دومی و بهتری، دومی را بستند، به سومی نرسیدم…

یک زن و آنهمه دشمن و بدخواه! خار چشمشان بودی، چون تو میدانستی «حق دادنی نیست، گرفتنی است…».

ما نفهمیدیم…

چقدر گفتی تا زنده ام بیایید کاری برای خودتان بکنید، جمع بشوید و ثابت کنید هستید، خودتان حق خودتان را بگیرید، «حق شما را به من نمیدهند…!».

میخواستم پولدار که شدم آن خانه ای را که دوست داشتی برایت بخرم یا بسازم؛ «خانه ای در شمال، بدون در! که سفره اش همیشه گسترده است و آشپزخانه اش همیشه گرم و روشن! وصدای فرزندانت که با بچه هایشان به دیدارت می آیند پر کند فضای خانه و باغ را…»

خانه ات را خودت ساختی، پس گرفتی، حق ات را دادند،…

در شمال، خانه ای بدون در، زیر خاک…

عجیبه! انا لله … را که نوشتم چشمانم تر شد، الان پهنای صورتم خیس است، مچ دستانم خیس است، کیبوردم تر شده است…

هیچوقت هیچ چیز را برای خودت نخواستی، حتی اشکهای من را…

تقسیمش میکنیم، نیمی برای تو، اندکی برای من،…  کمی برای نوزاد ترنسی که هم اکنون متولد میشود (میدانم که بعداز مرگت هم روحت ازین خبر آزرده میشود) ، کمی برای پسربچه ترنسی که بدون آنکه بداند چرا، زیر نگاه تحقیر آمیز خانواده بغض کرده و عروسک بازی میکند، کمی برای دختر نوجوان ترنسی که در روز تولدش به جعبه لوازم آرایشی که پدرش خریده زل زده، وقتی بزرگتر میشود در جواب متلک پسرها آنقدر مشتهایش را میفشارد که  از زخم کهنه ای که امروز مچ دستش برمیدارد خون میچکد…

برای همه آنهایی که تو مرهم زخمهای دلشان بودی، برای آنها که بعد از عمل در تهران تو پناهشان میدادی…

 برای حامد که به خود خدا قسم پسر بود…!

برای لطفهایی که به من و آرش کردی،… اصلا دلم برایت تنگ شده است! دوست دارم گریه کنم، برای صدایت، برای چهره ات که هرگز از نزدیک ندیدم؛

برای بیمعرفتی خودم…

پ.ن 1 : خوب بخوابی مادر

پ.ن 2 : تولدت مبارک وحید جان، دوست داشتم با حال بهتری تبریک بگم، بپذیر از من و آرش…

پ.ن 3 : سپاسگذارم از هرکس که اعتقاد دارد اگر فاتحه ای بخواند، اگر اعتقاد ندارید لطف کنید یاد خیری از او بکنید.

قصه ما 1

عشق در یک نگاه…!

سال 1379 / دی ماه / حیاط مدرسه / سال اول دبیرستان

ساعت رسمی مدرسه تموم شده بود، تکیه داده بودم به آبخوری گوشه حیاط و یکی از دوستان نزدیک داشت با هیجان برای من صحبت میکرد و به نوعی در عالم دوستی من رو نصیحت میکرد!!

«چرا با فلانی اینطوری حرف زدی، چرا فلان حرف رو اینقدر ساده به زبان آوردی، اون چه رفتاری بود!؟ این شوخی یدیها در شأن پسر مذهبی و با شخصیتی مثل تو نیست…»

نمیدونم از کجای صحبتش رو دیگه نشنیدم! هوش و حواسم جای دیگه بود، زل زده بودم بهش، با یکی دیگه از بچه های کلاسشون دور حیاط میدوید و خودش رو برای امتحان دوی 540 متر آماده میکرد… چشم من مثل پرگار با اون دور حیاط میچرخید، با خودم گفتم یعنی من اینو تا حالا ندیده بودم!؟ اون یابو کیه داره باهاش میچرخه…!؟ حتما با سرویس میاد و میره که ندیدمش…

هنوز دوستم داشت سخنرانی میکرد که اونا ایستادن، میدونستم که نباید بهش نزدیک بشم، آخه هم مذهبی بود هم خیلی جدی! ولی عجب هیکلی داشت! لاغر و عضلانی… پوست سبزه با چشمهای درشت و قهوه ای،…

بالاخره پارسال پیشش اعتراف کردم که اولین نگاه های من بهش اصلا عاشقانه نبود…!!

پ.ن1 : این اولین پست از سری «قصه ما» هست! روایتی از خاطرات «ما» !!

پ.ن2 : روز پرستار مبارک!! (البته با تاخیر!!) این تبریکی است فقط برای «عمه زهره» عزیز…!

پ.ن3 : خانواده فروغی سر حرفش هست! هر 4روز یه پست! حالا یه چند روز اینور اونور که چیزی نیست!!

پیشین ورودی‌های دیرین